چهارشنبه31شهریور95
سلام به دوستان گلم انشاءالله که خوب و خوش باشین و عیدهای قربان و غدیر هم برشما مبارک باشه و هر جا هستین خوش و خرم باشین.
این روزهای ما میگذرد کمی خسته . گفتم کمی خسته از آن جهت که خواب های شبمان از سر لطف پسرجان کماکان بی نظم می باشد و تا صبح چند سفر چشمان مبارک را نیمه باز می کند و با حالتی :مامان! سیر.
حرف زدن هاش هم تقریباً کامل شده و البته حرف گوش کردن هاش ضعیف. همش در حال نزاع با خواهرجان بخصوص در موقع خواب می باشن و من و بابا رضا متاصل در این میان.
با همکلاس سابق خود یعنی آیلین خانوم بسیار ایاق شده و کلاً حواسش بهش هست. جالب در زمانی که همکلاس بودند بسیار کشمکش و کنتاک داشتن 
از قدیم میگن دوری و دوستی.
آویسا خانم هم که مراحل ثبت نام مدرسه شان انجام شده ولی فعلاً خبری نیست و تماسی نگرفتن و ما هم کماکان در صف انتظار هستیم. روزهای آخر مهدش رو میگذرونه و هر روز به عشق مهد بیدار میشه. دوره سوم شناش هم شروع شده و خداروشکر مربیش یا همون به قول آویسا خاله بهناز خیلی ازش راضیه.
عید قربان عمه آزاده تماس گرفتن و برآن شدیم بریم جاجرود. روز خوبی بود ولی آفتابی و گرم. و ما از جهت دریافت ویتامین دی بچه ها رو لخت کردیم و فرستادیم تو آفتاب البته بعد برگشت فهمیدم که خیلی زیادی جذب کردن و کل بدن شون سوخت
آویسا خانوم هم دومین آمپول ویتامین دی خودشون رو شجاعانه زدن و هدیه ش هم که چرخ خیاطی بود دریافت کردن و کلی ذوقیدن.
دیروز هم که عید غدیر بود جفت بچه ها رو بردم آرایشگاه البته علی با پدر و آویسا با مادر. البته علی آقا که کمال عدم هماهنگی و آرامش داشتند همچی سرشون نافرم زده شد ولی در نگاه اول بد نیست.
خیلی حال نگاشتن نداشتم تنها خواستم شرحی باشد بر اوضاع این روزهای ما
عکس های جاجرود




ادامه مطلب یادت نره
آویسا در مهد




شیطنت های علی در موقع برگشت به خانه

علی و آیلین

عید قربان در مهد


علی در عید غدیر




چهارشنبه31شهریور95
